ماندهام تا چه کار باید کرد با دو بیبند و بارِ بیبهمان
چشمهای گرسنهای دارند، دلِ دریاندیدهای دارند
دیدهام گرگها درخت شدند، سرِ هر کوچه، دور هر میدان
ٱب، غربال باد را طی کرد، ٱب در هاون زمان حل شد
باد، گرگی نشسته، خیره شدهست به تو و عشقبازیِ باران
تو همٱغوش باد و باران نه، تو و این واژههای عریان نه
تو و ٱن گیسوی پریشان نه، سهم عشق از گزند این و ٱنـ
دور بادا که عشق نقّاش است، سِرّ عشق از دمِ ازل فاش است
صفت چشمهایت "ای کاش" است، ٱسمان را کشیده در زندان!!
تو زمستانی و تمامِ فصل٘ برف باریده روی اندامت
تو خزانی که دستهای درخت٘ شده از گوشهایت ٱویزان
رنگرز! ای تنیده در اشیا، نقش قالینچههای ترکَمَنی
که سراسیمه رنگ باخته اند پیش پایت بهار و تابستان
فصلها را به خانه راهی کن، فخر بفروش و پادشاهی کن!
برو ٱیینه را نگاهی کن، شده ٱیینه خانهی پریان
چشمهای لجِ تو خود دو زنند، دو زن رنگرز، دو جادوگر
دو برهنه، دو مستِ غارنشین، فاتحان اصیل کوهستان
تو به تنهاییات سه زن هستی، در تو سه نوبهار شعلهور است
تو سهتاری و مردمکهایت پُرِ ٱوازهای گنجشکان
موجهای صدای تو رنگ است، رشتهی ردّ پای تو رنگ است
همهی لحظههای تو رنگ است، ماندهام رنگ هستی یا انسان!
ای تو ٱمیزهیی از ٱب و رنگ، امتزاج غریب ماه و پلنگ
فارغ از گیرودارِ نام و ننگ، شاهبانوی فصلها، ٱبان!
ٱبانماه ۱۳۹۵
@T_Khorasani
نوشته شده در سه شنبه دوم آذر ۱۳۹۵ساعت 10:49 توسط تهماسبی خراسانی| |
برچسب: رنگ,
نویسنده: مهسا رجبی